تبليغاتX
آسیون در نا کجا آباد

گاهی آنقدر سرگرم زندگی می شویم

که زندگی کردن فراموشمان می شود

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 1:31 توسط م/خشتراوئیرا |


خودکشی !؟!؟!

تا 5 سالگی عاشق خودکشی بودم تا بتونم دستم رو به خدا برسونم و دستاش رو توی دستم بگیرم .

 ۷ ساله که شدم گفتم نه آدما خوکشی می کننن چون کنجکاون بدونن اون ور چه خبره .

 ۸ سالگی فکر می کردم خودکشی فقط ماله دوست دختر دوست پسرا ست .

۹ ساله که شدم فهمیدم خودکشی برای خلاص شدنه ، اما اون موقع ها تمام دنیا برام قشنگ بود و خلاصی بی معنی .

10 سالگی توی دلم آدمایی که خودکشی می کردن رو تحسین می کردم و برام نماد شجاعت بودند .

11 سالگی گفتم آدمایی که خودکشی می کنن خیلی آدمای ضعیفی اند که طاقت زندگی کردن توی این دنیا رو ندارد .

12 سالگی توی کتابا خوندم خودکشی قتل نفس ؛ از کنار این عبارت رد شدم .

 و اما حالا

...

..

.

خودکشی شاید یه احساس جنون آمیزه ، بعضی ها برای بر طرف کردنش اون رو عملی می کنن و بعضی ها یا خودشون سرکوبش می کنن یا دیگران .

شاید نوعی تغییر برای رهایی از یکنواختی هاست .

شاید آرزویی کودکانه برای رسیدن به خداست .

شاید راهی برای اثبات وجود خود باشه .

شاید پاک کردن لکه ای ننگ باشه .

شاید یه نوع اثبات عشق باشه .

شاید محو شدن از فرط خستگی باشه .

و

شاید یک پایان پیش بینی شده .

 

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 23:44 توسط م/خشتراوئیرا |


چند روزیست دلم سخت گرفته .

دوباره آن احساس قدیمی بازگشته که به من می گوید : تو تنها خاطرات شخصی دیگری

تمام زندگیم با این فکر که من خاطرات شخص و یا اشخاص دیگر خواهم بود زندگی کردم .

رفتارم حساب شده و عواطفم از پیش تعیین شده بودند تا مبادا خاطره  بدی از من بجا بماند .

این فکر تمام زندگیم را نابود کرد .

به طوری که اکنون نیز فکر می کنم این مکان و این زمان و حتی این نوشته ها متعلق به من نیست و تنها قسمت کوچکی از خاطرات دیگران است .

گذری به دفتر خاطراتم انداختم .

 او من تر از من بود .

...

..

.

آیا این منم که می نویسم ؟

این تنها نمودی از کسانیست که هر روز بسیار می بینم و تلاش می کنم مانند آنها نباشم  .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 23:33 توسط م/خشتراوئیرا |


 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 23:59 توسط م/خشتراوئیرا |


جایی که همه می گریستند ، من از اعماق وجودم می خندیدم

جایی که دیگران شاد بودند ، جامه سیاه بر تن داشتم

جایی که همه بدون شکایت در کنار هم بودند ، برای آزادی هر چه بیشتر مبارزه کردم

جایی که دیگران دم از خوشبختی زدند ، در اوج چه کنم های خود بودم

جایی که همه به خاطر طمع به جان یکدیگر افتادند ، به حد مال و دارایی و مقام خود قانع بودم

جایی که دیگران به آرامی و بدون دردسر می زیستند ، به دنبال عوض کردن روند زندگی بودم

جایی که همه یکدیگر را به اسارت می گرفتند ، من در اوج آزادی خود غوطه ور بودم

جایی که همه در پی آغازی خوش بودند ، من بی مقدمه به پایان رساندم

   

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 2:56 توسط م/خشتراوئیرا |


چقدر راحت می شه وقتی ناراحتی یکی رو خوشحال کنی .

کاشکی بقیه هم به همین راحتی می تونستن تو رو خوشحال کنن .

خستگی مداومم نشونه چیه ؟

چرا انقدر خسته ام ؟

چرا انقدر از زندگی بریده ام ؟

چرا دنیا انقدر بد شده ؟

مردم گذشتشون نسبت به هم کجا رفته ؟

چرا مردم انقدر کینه ای شدن ؟

ناراحتی و اخم و حق به جانبی جای لبخند و شادی و منطقی بودن رو گرفته .

خستمه !!!

چرا نفس کشیدن سخت شده ؟

به خاطر آلودگی هوا ؟

برای گرد و خاک هوا ؟

( امروز که هوا خاکی نیست . )

شاید برای نم نم بارونه

( اصلا بارون نمیاد . )

شاید برای شرجی بودن هواست

( هوا که شرجی نیست . )

شاید چون هوا ابره

( هوا که ابری نیست . )

پس برای مردمه

پس برای بدی هاست

برای کدورت ها  ـ نفرت ها

برای نا مردی ها

چقدر نفس کشیدن سخت شده .

دیگه نفسم بالا نمی آد .

.

.

.

.

.

چقدر سبک شدم .

احساس می کنم می تونم پرواز کنم .

دیگه کدورت ها رو احساس نمی کنم .

دیگه احساس ناراحتی نمی کنم .

خشم درونم خاموش شده .

پس نامردی ها و بدی ها کجا رفتن ؟

نمی دونم کجا رفتن جاشون خالیه .

اما هر جا رفتن بهتر که رفتن .

 الان مهمه

این مهمه که الان راحتم .

 

                    

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 3:13 توسط م/خشتراوئیرا |


مانده تا برف زمین آب شود .

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه ی چتر.

نا تمام است درخت .

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوک از افق درک حیات .

 

 

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید .

در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد

و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه ی برف

تشنه ی زمزمه ام .

مانده تا مرغ سر چینه ی هذیانی اسفند صدا بر دارد .

پس چه باید بکنم

من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال

تشنه زمزمه ام ؟

 

 

بهتر آن است که بر خیزم

رنگ را بر دارم

روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم .

                                                                                                                    سهراب سپهری

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 3:14 توسط م/خشتراوئیرا |


مادام آنوفلیا یکی از نوادگان خانواده به نام و سر شناس آنوفل بود که

 

سابقه ی اجدادی اش به خاندان کولیسیده , یکی از اجداد باستانی می

 

رسید . آن روز عصر که بیدار شد , کش و قوسی به کمر باریکش داد و طبق

 

عادت صدایش را در گلو انداخت و با ریتمی مناسب اپرای منحصر به فرد

 

خانوادگی اش را سر داد . این اپرا معروف ترین موسیقی و قدیمی ترین

 

آوایی بود که در حافظه بشریت به خاطر سپرده شده . یک اپرای باستانی و

 

با شکوه .

 

مادام آنوفلیا یک بیوه زن زیبا و در عین حال ترسناک بود . اعتقاد وافری

 

به خون داشت و و عقیده داشت که نوشیدن آن می تواند به بقای خانواده

 

اش کمک کرده و نسلش را حفظ کند . رازی که سینه به سینه و نسل به

 

نسل حفظ شده بود و پس از هزاران سال دیگر سری محسوب نمی شد .

 

همسر مادام آنوفلیا یک هفته بعد از آشنایی با او مرده بود . نمونه ی

 

کامل از یک مرد خوب که جذب زیبایی های نوع ماده ی خود شده و بر خلاف

 

مادام آنوفلیا ,کوچک ترین ارادتی به خون نداشت . مرد شاعری بود که

 

سکوت در وجودش رخنه کرده بود . اشعار و نوشته هایش را توی دلش می

 

خواند و ترجیح می داد از نوشابه های گیاهی برای تمدد اعصابش استفاده

 

کند .

 

مادام آنوفلیا یک خصوصیت اخلاقی دیگری هم داشت . به معنای واقعی

 

کلمه نژاد پرست بود . تعصب عجیبی به خانواده ی خود داشت و خانواده

 

های معروف دیگری چون کولکس و آءدس را تحقیر می کرد . ادعایش هم

 

این بود که اجدادش توانسته بودند در طول تاریخ سالانه میلیون ها انسان را

 

قتل عام کنند , در حالی که اجداد آن دو خانواده دیگر چنین افتخاری

 

نداشتند .

 

عصر آن روز هم مادام آنوفلیا گرگ و میش هوا از خانه اش که طبقه

 

ی آخر یک برج بلند با منظره ای زیبا به سوی رودخانه بود , بیرون آمد و

 

به سمت خانه ی همسایه طبقه ی پایینی رفت تا ماموریتش را به

 

اتمام برساند . هوا به تازگی گرم شده بود و پنجره طبقه پایین باز بود .

 

مادام آنوفلیا به آرامی از پنجره وارد شد و در حالی که اپرای مورد

 

علاقه اش را زمزمه می کرد , به سمت مردی رفت که روی تخت دراز

 

کشیده بود . بوی آزار دهنده ای مشامش را آزرده می کرد . رگ بیرون

 

زده و گرمای پوست مرد بی قرارش کرده بود . نزدیک تر رفت . بوی آزار

 

دهنده لحظه به لحظه بیشتر می شد و روی دلش سنگینی می کرد .

 

حالا به چند سانتی متری مرد رسیده بود . سرش گیج می رفت و

 

ناگهان دچار حمله شد . سکته یا چیزی شبیه به آن . وقتی روی زمین

 

سقوط می کرد , هنوز نمی دانست که مرد همان روز پشه کش جدیدی

 

خریده است . فردا هیچ روزنامه ای تیترش این نبود : ((مادام آنوفلیا

 

در گذشت))

 

 

 

منبع : مجله ۴۰ چراغ

 

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:37 توسط م/خشتراوئیرا |


تجربه نامی یست که آدمی بر اشتباهات خود می گذارد .

اسکاروایلد

 

تجربه ، شانه ای است که طبیعت زمانی به دست ما می دهد که دیگر کچل شده ایم .

ضرب المثل بلژیکی

 

عمری سپری کردم تا بفهمم فهمیدن همه چیز لازم نیست .

رنه کوتی

 

بعضی آدم ها هر حرفی را باور می کنند ، به شرطی که در گوشی به آنها بگویید !

لوییز.ب.نایزر

 

زندگی بی اندازه خوشتر می گذشت ، اگر در هشتاد سالگی به دنیا می آمدیم و خوش خوشک به هجده سالگی می رسیدیم ...

مارک تواین

 

دستور العمل خوشبختی ، غرق شدن در چیزهای کوچک و به ظاهر کم اهمییت است .

ادوارد نیوتن

 

برای موفقییت نمی توانم به شما دستور العملی بدهم اما اگر می خواهید بدانید ، دستور العمل شکست این است : طوری رفتار کنید تا همه از شما راضی باشند .

هربرت بایارد سوءوپ

 

وقتی برای درمان یک بیماری راه های مختلفی پیشنهاد می شود ، مفهومش این است که آن بیماری ، غیر قابل علاج است !

آنتوان چخوف

 

روانشناس ، کسی است که وقتی دختری زیبا وارد اطاق می شود چهره دیگران را تماشا کند .

بروس پاترسون

 

دهانت را ببندی و احمق جلوه کنی ، بهتر از آن است که با گشودن آن همه شک و تردید ها را از میان برداری !

مارک تواین

 

خدایا مرا از شر دوستانم در امان بدار ، از پس دشمنانم خودم بر می آیم !

مارشال دوویلار

 

منبع : مجله آرامش

+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 1:50 توسط م/خشتراوئیرا |


                     

                                قبل از عمل

 

                     

                                 در حین عمل

 

              

                                بعد از عمل

 

     .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•. .•*..*•.

 

 

Prayer of the selfish child

No I lay me down to sleep ,

I pray the lord my soul to keep

And if I die before I wake ,

I pray the lord my toys to break .

So none of the other kids can use’em …

Amen

                                                                  

 

                                                   دعای قبل از خواب کودک خودخواه

                                   می خواهم بخوابم

                                   خدایا مرا ببخش !

                                    و اگر در خواب مردم

                                    تمام اسباب بازی هایم را بشکن

                                    تا بچه ی دیگری از آن ها استفاده نکند

                                                   آمین

   

 

 

 

    *•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•. .•*

 

                          

 

 

                          

 

                                         

 

    *•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•. .•*

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 13:38 توسط م/خشتراوئیرا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک


نگاهی گذرا

میر حسین موسوی
ax
avril
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

خرداد 1388

آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386



وبلاگ های دوستان

~دختر پریشون~
~عابري زير آسمان سربي کوتاه~
~دافی~
~دوری و دوستی~
~درسا~
~یکی از فنچای روزگار~
~کلی عکس~
~وایسا دنیا~
~پرتال تفریحی~
~فندوق~
~فرشته_ایرانیان متحد~
~آبادانی ها~
~ترجمه آهنگهای خارجی~
~آوریل~
~آوریل~
~ردپا~


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin